فراموش می شوم
چون فرزندی که
بیداری های مادرش را به یاد نمی آورد
و انکار می کند کودکیش رافراموش می شوم
همچون روزهای خوش زندگی
که از یادها می رود
فراموش می شوم
اما فراموش نمی کنم
که روزها پشت پنجره
به امید تابیدن مهرت
لحظه ها را شمردم
که به امید باریدن لطفت
دست ها را بر آسمان دوختم
که به شکرانه ی سلامتت
رازها کردم
من فراموش می شوم...
سلام مهستی جان خیلی وقته اینجا نیومدم .


ولی فراموشت نکردم خوبی عزیزم .
سلام عزیزم
منظورم شما دوستان وبلاگی نبودید .
خوشحالم کردی .
راز ها دارم با خود !
اما نیازم ،
لحظه ای دیدار توست .!
.........سلام مهستی عزیز
باران نزدیک است
کافیست دستانت را بالا ببری ، هیچ کس از خوان آسمان بی بهره نمیماند.
موفق باشی.....
سلام برادر .
چه عجب قدم رنجه نمودید .
سلام دوست من. شعر بسیار خوبی بود.زبان دل .
به امید تابیدن مهرت ، لحظه ها را شمردم ، عالی بود.
سلام ویس عزیز
متاسفانه بله .
ما در حال فراموش شدنیم و خودمان خبر نداریم .
ممنون از حضورت .
نمی دانم در کجای خاک های خونین خاوران خفته ای مادر؛
فقط می دانم که بی تو دلتنگم ...
جهانیان بدانند و وجدان های خفته بیدار می شوند و همه مادران را بر روی چشمان خود قرار خواهند داد
مادر چگونه از من میخواهی که لبخند بر لبان داشته باشم وقتی که اینجا همه چیز دروغ است و ریا
درود بر تو عزیز
ممنون که باز کلبه من سر زدی
به امید سلامتی همه مادران خوب من که خیلی دلم تنگشه...
سلام دوست عزیز
از شما هم ممنونم .
سلام
ممنون که بهم سر میزنی
چه کنم
به گفته مامانم آدم بشو نیستم
باز هم ممنون
خواهش.
ناقابل بود .
سلام
ایکاش این نعمت فراموشی شامل حال ما هم میشد که بتوانیم گاهی خود را فراموش کنیم
یکبار تنهائیم را با کسی تقسیم کردم
اما
تنها تر از همیشه شدم و هیچوقت نمیتوانم فراموش کنم فراموش شدنم را
سلام برادر
متاسفانه همیشه خوبی ها و خوشی ها خیلی زود فراموش میشن ...
غصه نخورید . امید که درست شه .
ممنون از حضورت