باز هم جمعه . . .
باز هم غروب . . .
و باز هم آغاز یک اندوه . . .
پس این غروب ها را کی پایانی است ؟ ؟ ؟
واین دلتنگی ها را ؟ ؟ ؟
فقط آغاز هفته ای دیگر
و امید سپیده ای دیگر
تحمل این روز را
با همه ی تلخی ها و شیرینی اش
برایم ممکن می کند . . .
تنها با خبر مردن این غروب پر از درد
و مژده ی یاران
که جمعه نیست
که در یک روز هفته
گم شده
حل شده
کمی آرام می شوم . . .
من نمی خواهم هرگز
وجود این روز دلگیر را
که یاد آور خاطرات تنهایی هایم
که آغاز همه ی غصه هایم است
حس کنم . . .
من می خواهم
یعنی باید
اورا با تمام لحظه های غم اندود رفته
وشیرین کامی های هرگز نیامده اش
از خاطرم بزدایم
مرده باد جمعه
با تمام دلگیری هایش . . .
نکته ی قابل تامل این که:::::::::::
البته صبح جمعه رو دوست دارم چون می تونم تا لنگ ظهر بخوابم . و غروب دریا هم زیباست ولی دلگیره و من . . .
غروب روزهای جمعه شما چی ؟؟؟؟
فکر می کنم آدم اولیه یک اتفاق بدی براش در غروب جمعه رخ داده که همچنان هرگاه غروب این روز از راه می رسد ناخود آگاه خاطره تلخش بطور در دل ما جاری می شود و روحمان را می آزارد و این رنج تا شنبه همچنان در درونمان باقی می ماند.
سلام دوباره بر استاد سخن
سپاس فراوان از اظهار لطفتان .
واقعا غروب جمعه دلگیره اونم تو ی شهر غریب .